شرح رباعيات خيام

سالها پيش در هندوستان يک شاعر کهنسال ايراني را ملاقات کردم که به من گفت شعر پارسي اغلب داراي دو معني ظاهري و باطني است، و به ياد دارم که از شرح او در بيان معني دو گانه چندين قطعه شعر فارسي چه لذت و ابتهاجي در خاطر من حاصل گرديد. يک روز هنگامي که با تمرکزي عميق رباعيات خيام را از نظر مي گذراندم، ناگهان احساس کردم که ديوارهاي معني ظاهر پيش رويم فرو ريخت و قلعه زرين گنجهاي روحاني، عظيم و گسترده در پيش چشم من هويدا گرديد.

 گويي يک قانون اسرار آميز الهي(1) از آثار معنوي و روحاني در روي زمين حراست مي کند؛ چنان که رباعيات خيام را با وجود قرنها سوء تعبير(2) همچنان حفظ کرده است.

 عمرخيام در سرزمين خويش پيوسته به عنوان عارف و معلمي بلندمرتبه شناخته شده و رباعيات وي به عنوان کتاب مهم و مقدس صوفيان مورد احترام بوده است. پرفسور چارلز. الف. هورن در مقدمه اي بر رباعيات خيام که در جلد هشتم از سري “کتب مقدمه و ادبيات کلاسيک قشري” طبع گرديده(3) مي نويسد: “مايه تأسف است که خيام در نظر بسياري از خوانندگان مغرب زمين به عنوان يک شاعر ملحد و شهوت طلب و يک مست لايعقل که تنها شوق او شرب خمر و برخورداري از لذات دنيوي است، شناخته شده است. و اين همان اشتباه رايجي است که به طور کلي در باب تصوف رخ داده است. در حقيقت غرب خيام را (با قياس به نفس) از ديدگاه خود نگريسته است و اگر ما بخواهيم ادبيات شرق را آنچنان که هست دريابيم، بايد ببينيم مردم آن کشورها خود چه دريافتي از آثار ادبي خويش دارند، براي غربيان شايد مايه تعجب باشد اگر بشنوند که در ايران بحث و جدالي در حقيقت معاني رباعيات خيام وجود ندارد و همه به اتفاق او را يک شاعر بزرگ متدين مي شناسند.”(4)

 سؤالي که اغلب طرح مي شود، اين است که پس از اين همه مدح و ثناي شراب و عشق در رباعيات چيست؟ پاسخ اين است که اين الفاظ و نظاير آن استعارات و کناياتي است که در زبان صوفيان معاني خاص دارد و از جمله شراب و مستي کنايه از لذت روحاني است و عشق پيوند درستي و اخلاص و ارادت و بندگي انسان در پيشگاه معشوق ازل است.

 خيام دانش و معرفت خود را به جاي آشکار کردن در پرده هاي گوناگون مستور داشته (و پرده از اسرار نهان بر نداشته است) و تصور غربيان از خيام به عنوان مردي بيکاره و عياش تصوري باطل و بيهوده است؛ زيرا اين همه خرد و حکمت در رباعيات با آن درجه از کم عمقي و ظاهرپرستي در تناقض آشکار است.

 خيام و ساير شاعران متصوف تشبيهات و استعارات رايج زمان را به کار گرفته و صورت لذات عادي دنيوي را براي بيان لذات متعالي حيات معنوي استخدام کرده اند تا عامه مردمان را به سبب اين مشابهت لفظي از استغراق در لذات حيواني شيطاني، به عالم لطيف لذات حقيقي آسماني منتقل کنند و وجه استفاده از استعاره شراب و غيره اين است که چون شخص با نوشيدن اين شراب مجازي غمها و مصائب غيرقابل تحمل زندگي را به طور موقت از ياد مي برد، مکتب عرفان شهدي لذت بخش عرضه مي کند و آن شراب معرفت الهي و شهد شهود جمال ازلي است که چنان وجد و مستي و قدرت و شجاعتي مي آفريند که رنگ غم و اندوه را به کلي و براي هميشه از صفحه دل پاک مي کند. و بي ترديد نامعقول است تصور کنيم که خيام اين همه اين رباعيات نغز و دلاويز را صرفاً براي آن سروده است که به مردم بگويد براي فرار از غمها، حواس خود را با خوردن شراب تخدير کنيد!

 “جي لي نيکلاس” که ترجمه اش از رباعيات خيام مشتمل بر 464 رباعي درسال 1867 يعني چند سال پس از انتشار اولين چاپ ترجمه ادوارد فيتز جرالد منتشر گرديد، در مقدمه کتاب با نظر فيتز جرالد مبني بر اينکه خيام يک فيلسوف مادي است، مخالفت کرده است. فيتز جرالد در مقدمه چاپ دوم رباعيات با اشاره به نظر نيکلاس چنين گفته است: “ترجمه نيکلاس بسيار نکته ها را به خاطر من آورد و در مسائلي براي من آموزنده بود. خيام شاعري مادي اپيکوري(5) آن چنان که من از روي معاني تحت اللفظي کلمات برداشت کردم نيست، بلکه از جمله صوفياني است که عالم قدس ربوبي و لذات عالم بالا را در کنايه شراب و ساقي و غيره بيان داشته؛ چنانچه درباره حافظ نيز چنين قضاوت مي شود. از آنجا که اين گونه تعبيرات از ديرباز درباره اين شاعران رواج داشته و به تحقيق مردمان دانشمندي نيز بر اين نظير بوده و خيام را صوفي بلکه از قديسان دانسته اند، (مرا اصراري نيست) آنها که مايلند به هر گونه که مي خواهند، شراب و ساقي را تعبير و تفسير کنند.”

 خيام گاهي به وضوح و صراحت بيان مي دارد که شراب رمزي از وجد و مستي و عشق الهي است و بسياري از رباعيات او چنان خالص و پاک رائحه عالم روح دارد که به سختي مي توان هيچ گونه معني مادي دنيوي از آن اخذ کرد. براي مثال رباعيات 44-66 را مي توان نام برد...

 من با ياري يک دانشمند ايراني رباعيات را از متن فارسي به انگليسي ترجمه کردم؛ اما دريافتم که هر چند از نظر امانت ترجمه دقيق و درستي است، ليکن روح پرخروش خيام را منعکس نمي کند و پس از مقايسه آن با ترجمه “فيتزجرالد” دريافتم که “فيتز جرالد” عليرغم دريافت مادي از رباعيات، با الهام الهي توفيق يافته است که روح و جوهر پيام خيام را در قالب انگليسي پرشکوه و خوش آهنگ متجلي سازد.

 از اين رو بر آن شدم تا به جاي ترجمه خود يا ديگران معاني باطني و رمزي اشعار خيام را از ترجمه فيتزجرالد بيان کنم. فيتزجرالد پنج نسخه مختلف از رباعيات عرضه نمود که صميميت و سادگي بيشتر برخوردار است و اغلب خالصترين و عميقترين بيان را از درک و احساس شاعر عرضه مي دارد. در ضمن شرح عرفاني رباعيات خود نيز در ميانه راههاي پيچ در پيچ حقيقت قرار گرفتم، چندان که با شور و جذبه و حال در عالم حيرت غرق شدم، اختفاي حقايق متافيزيکي و حکمت عملي در رباعيات “الهامات قديس يوحناي الهي” را در خاطر من مي آورد؛ از اين رو رباعيات عمرخيام را مي توان به حق “الهامات خيام” ناميد!

 (1)

خورشيد کمند صبح بر بام افکند

 کيخسرو روز باده در جام افکند

 مي خور که منادي سحرگه خيزان

آوازه “اشربوا” در ايام افکند(6)

 ترجمه فيتزجرالد

 Awake; for morning in the bowl of night/Has flung the stone that puts the stors to flight and to; the hunter of the East has cought/ the sultan's turret in a noose of light.

 برگردان ترجمه فيتز جرالد

 هان، بيدار شو؛ زيرا که صبح سنگي در جام شب افکند و ستارگان هر يک به سويي گريختند و آن صيّاد مشرق بلنداي قصر سلطان را با کمندي از نور درربود.

 تفسير روحاني يوگانندا

 بيدار شو و سر از خواب جهل و بي خبري بردار؛ زيرا سپيده دم حکمت و خرد سر برآورده است. برخيز و سنگ سخت رياضت، بر جام تيره جهل انداز و انور رنگ باخته ستارگان راکه مظهر اميال و هوسهاي بي شمار دنيوي است، گريزان ساز. بنگر حکمت مشرق را و تماشا کن آن صيّاد حقيقت و آن ويرانگر فريبها و بر هم زن اوهام باطل را که چگونه دستار سلطان روح را با کمندي از نور، در ربوده و رنگ سياهي از آن زدوده است...

 به من چنين الهامي شده است که اين رباعي اول به حقيقت شيپور بيدار باش خيام براي خفتگان عالم پندار است که: “ اي ساکنان شهر فريب و خيال، از خواب برخيزيد که خورشيد پيام عرفاني حکمت بيدار کننده من در افق شهر شما طالع شده است، برخيزيد که لحظه اي مي درخشد و خاموش مي شود، از خود برانيد... و با رشک و آرزو بنگريد که چگونه صياد حکمت، کمند صيد برگردن بلند پروازان(7) و گردن فرازان و سلطان صفتان حقيقت جوي درافکنده و روح آنان را در هاله اي از نور ابدي آزادي درپيچيده است...”

(2)

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست

بي باده گلرنگ نمي بايد زيست

 اين سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست؟

 ترجمه فيتز جرالد

 And we that now make merry in the room/ they left, and summer dresses in new bloom Ourselves must we beneath the couch of Earth/ Descend, outselves to make a Couch for whom?

 برگردان ترجمه فيتزجرالد

 در اين تماشاخانه هستي که بازيگران پيش آن را ترک کرده اند، اکنون ما به رقص و پايکوبي برخاسته ايم و نظاره مي کنيم اين بهاره دلکش را که در خلعتي جميل جلوه گر است؛ اما لحظه اي ديگر ما نيز بايد در پرده مرگ نهان شويم و خاک خود را بستر پايکوبي ديگران کنيم.

 تفسير روحاني يوگانندا

 زندگي در گذر است و فراخناي جهان به مثابه تماشاخانه اي است که هر زمان بازيگراني چون ما در صحنه پرزيب و زيور آن نقش خود را بازي مي کنند و بي خبرند که پايان بازي آنها کي خواهد بود و ما که اکنون لباس نايش به تن کرده و در تابستان حيات بر صحنه مي خراميم، نيز بايد نقش خود را ايفا کنيم؛ زيرا اين جامه تن را به زودي از ما باز خواهند گرفت و آن را بر تن بازيگران تازه اي خواهند آراست پس تا آن هنگام که در اين حيات نقشي به عهده ماست، بايد آن را به زيباترين وجه ايفا کنيم. پس نخست بايد هدف نمايش را دريابيم و بدانيم که نقش خاص ما در آن چيست و نبايد نسل پس از نسل در جهل و بي خبري بر صحنه آييم و بگذريم آن چنان که حيوانات مي آيند و مي روند، بلکه ما بايد از طريق همراز شدن با خداي خويش، رمز و راز حيات را کشف کنيم و بدانيم که اين همه موجودات چرا از مرگ به حيات و از حيات به مرگ مي روند و اين چه قانوني است که علي الدوام گروهي مي آيند و غوغا و هياهو مي کنند و خاموش مي شوند و ديگران بر اجساد آنها همچنان بي خبر به غوغاي حيات ادامه مي دهند. چون اين رمز را دريابيم و احساس کنيم که لحظه اي ديگر نوبت ما براي خروج از صحنه نمايش فرا خواهد رسيد، فرصت را غنيمت خواهيم شمرد و از اين همه مواهب زيباي طبيعت بهره خواهيم گرفت و نخواهيم گذاشت شاديهايي غفلت آميز گذران ما را از لذت و سعادت جاودانه که تنها در وصال با حضرت حق مسير است، محروم کنند.

 (3)

اي دوست، بيا تا غم فردا نخوريم

 وين يک دم عمر را غنيمت شمريم

 فردا چو از اين دير فنا درگذريم

 با هفت هزار سالگان همسفريم

 ترجمه فيتز جرالد

 Ah; my Beloved, fill the cup that clears/ To-day of past Regrets and future fears Tomorrow?- Why, Tomorrow I may be/ Myself with Yesterday's Sev'n Thousand Years

 برگردان ترجمه فيتز جرالد

 محبوب من، جام را از آن شراب پرکن که غصه هاي ديروز و انديشه هاي فردا را از دل فرو شويد. فردا کجاست که وعده آن مي دهي؟ شايد فردا من به قافله هفت هزار سالگان ديروز پيوسته باشم!

 معاني رمزي بعضي لغات

 محبوب: کنايه از نفسي قدسي انساني است که همان نفس روحانيو تجلّي نام الهي در انسان است.

 جام شراب: رمز هستي و کنايه از وصول به معرفت حقيقي که شوينده غمها و آفريننده شاديهاست.

 هفت هزار سالگان ديروز: گذشته بي نهايت که همه رفتگان طريق فنا را همسفر و همزمان و معاصر کرده است.

 تفسير روحاني يوگانندا

 اين روح قدسي من، اي حقيقت جان من، جام ادراک مرا از شراب معرفت و باده شهود لبريز کن. همان شراب که از خرابات وجد و مستي و خمخانه الستي(8) نشأت گرفته است؛ زيرا غصه هاي ديروز و خوف و هراس فردا که زندگي آدميان را تلخ کرده است، به هيچ شراب ديگر از دل نمي رود. پس کار امروز به فردا نمي گذارم و نقد حال غنيمت مي شمارم و هم اکنون شراب عشق را مي نوشم و در صحبت معشوق مي نشينم؛ زيرا براي فردا از روزگار خط اماني(9) ندارم. اگر امروز جام هستي خود را از باده ذوق و معرفت لبريز کنم و به آرامش درون دارالسلام عشق راه يابم، ديگر مرا از درآمدن به قافله هفت هزار سالگان که به سوي دوست در حرکت است، بيم و هراسي نيست؛ زيرا بر مرکب عشق سوارم. زاد و توشه من و بهشت من با من است.(10)

 

پي نوشت ها :

1) اين قانون در قرآن بدين بيان آمده است: “اما ما ينفع للناس فيمکث في الارض: آنچه سود مردمان در آن است، در زمين مي يابد.” سوره رعد، آيه 18.

 2) البته اين سوء تعبير در ايران محدود به عده اي ظاهربينان و قشريان بوده است، و گرنه از ديرباز اهل معرفت در اين سرزمين خيام را از بزرگان ذوق و عرفان شناخته و شراب و شمع و شاهد را عين معني دانسته اند، از جمله در دوره هاي اخير مرحوم کيوان قزويني شرح عرفاني مبسوطي بر رباعيات خيام نگاشته و ساحت او ر از آلودگي دنياپرستان پاک گردانيده است؛ چنان که حکيم شارح نيز بعد از اين متذکر شده است.

 3) Park, Austin Lipscomb, London 1917.

 4) بايد گفت که اين نظر قدري مبالغه آميز است؛ زيرا در ايران نيز معاني رباعيات خيام مورد بحث بوده و غير از اهل معرفت و آشنايان کوي طريقت که پيوسته دريافت درستي از رباعيات خيام داشته و آنها را در پرتو اصطلاحات رايج عارفانه تعبير مي کرده اند، دو دسته موافق و مخالف نيز وجود داشته اند که هر دو به راه خطا رفته اند: يکي آنها که خيام را شاعري ملحد و منکر الهيت و جاودانگي روح دانسته و او را طرد کرده اند و دسته ديگر نيز که به همين ظاهر قناعت کرده اند، خيام را هم پياله خود خوانده و خرابات مغان او را که در آن نور خداست، با خراب آباد شيطاني و باده نفساني که عين ظلمت است، اشتباه گرفته اند و آنگاه به خيال اين مشابهت، او را پيرو پيشواي خود خوانده و ستايش کرده اند.

5) اپيکور فيلسوف يوناني و بنيانگذار فلسفه لذت در قرن سوم قبل از ميلاد مي زيست و از طنز تلخ روزگار خود بيشتر عمر را در رنج و درد گذرانيد. اپيکور نيز در طلب لذات علمها و سعادت حقيقي بود و خلق را دعوت کرد که اگر به حق دنبال لذت مي روند لذات حقيقي را بجويند و لذت پايدار را که بدنبال ناپايدار حاصل مي شود بر لذتي ناپايدار که بدنبال آن رنج و اندوهي پايدار مي آيد، ترجيح مي دهند.

 6) پيام اين رباعي همان است که در غزلي از حافظ به همين صراحت و با حسن و جمالي ديگر آمده است:

 برخيز ساقيا، قدحي پرشراب کن

 دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

 خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد

 گر برگ عيش مي طلبي، ترک خواب کن

 7) کلام حکيم، دو بيتي باباطاهر را به خاطر مي آورد که:

 غم عشق تو کي در هر سرآيد

 همايي که به هر بوم و درآيد

 ز عشقت سرفرازان کام يابند

 که خور اول به کهساران برآيد

 8) شراب الستي همان باده عشق و معرفت و وجد و مستي حضور در ضيافت معشوق ازل و شهود جمال مطلق است و کلمه الست از آيه زير در سوره اعراف اتخاذ شده است: “و اذا اخذنا من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربکم قالوا بلي”. مضمون آيه اين است که: که خداوند عالم وحدت جانهاي آدميان را که شرف حضور داشتند مورد خطاب قرار داد و فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: چرا. يادآوري اين عهد امت که جان آدمي را از وجد و مستي لبريز مي کند و تذکار همين عهد است که رسالت انبيا و اوليا و همه شاعران و هنرمندان حقيقي است و در ادب عرفاني ما عموماً مقصود از شراب، وصول به همين مقام است؛ چنان که حافظ فرمود:

 خرم دل آن که همچو حافظ

جامي ز مي الست گيرد

 و مولانا جلال الدين سرود:

 ما مست الستيم به يک جرعه چو منصور

 انديشه و پرواي سردار نداريم

 9) ساقيا، عشرت امروز به فردا مفکن

 يا ز ديوان قضا خط اماني به من آر

 10) من که امروزم بهشت نقد حاصل مي شود

 وعده فرداي زاهد را چرا باور کنم؟ (حافظ)

 دستي زنيد اي بيدلان، رقصي کنيد اي صوفيان

 زيرا کنون خو نقد شد، هم خلد و هم رضوان ما (ديوان شمس)

 منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.